نی نی کوچولوی من

درباره نی نی

روز چهارشنبه 2 فروردین 91 ساعت 10:28 صبح فرشته ای بنام هوراد زمینی شد

این وبلاگ تقدیم به پسر نازنینم هوراد جون

بازگشت نامه

با سلام ما برگشتیم با کلی خجالت و شرمندگی از دوستای گلمون که مدت طولانی بی خبر گذاشتیمشون. دو تا اتفاق بزرگ تو این مدت رخ داد.اول اینکه اسبابکشی کردیم و اومدیم رشت.تو محله ی سابقمون ساکن شدیم و همسایه ی عمو و زن عموی هوراد شدیم. این خونه رو خیلی دوست دارم چون هم بزرگتر از خونه های قبلیمونه هم اینکه محله ش رو خیلی دوست دارم هم نزدیک پارکه هم نزدیک بازار و هفته ای حداقل دو سه بار هوراد رو میذارم تو کالسکه ش و میریم ددر. اتفاق دوم که خییییلی خیییلی باعث شور و شعف ما شد این بود که هوراد با پوشک خداحافظی کرد.بیستم آبان یهویی تصمیم گرفتم پس از دو بار شکست در پروژه از پوشک گیرون برای سومین بار اقدام کنم و اینبار کوتاه نیام.روز اول نصف جیش هاش ر...
27 آبان 1393

پارک رفتنمون!

بعد عمری تصمیم گرفتم ببرمش پارک! تا گفتم ببریم ددر مشعوف شد بی حد و حساب !!! اما . . . تو پارک با یه دوچرخه تصادف کرد . . . غرق خون شد صورت نازش . . هزار نفر دورمون جمع شدن،خون روی صورتشو تمیز کردن، جعبه کمک های اولیه اوردن،بتادین و باند و .... . یکی گفت چی دوست داره بهش بدی اروم شه؟ وسط گریه هاش گفت  بستنی! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ قربونت بره مامان،کاش من هزار تیکه میشدم اما تورو اینطوری نمیدیدم   ...
19 تير 1393

خرداد و تیر

بعد از مدت ها فاصله گرفتن از وبلاگ نویسی،شروع دوباره کمی سخته،اونم بعد از ایییینهمه اتفاقاتی که تو این مدت افتاده  نمیدونم چجوری بگم و از کجا تعریف کنم،تقریبا هر روز که میگذشت مترادف با یه اتفاق جالب بود که هر بار به خودم گوشزد میکردم که اینو یادم باشه بعدا تو وبلاگم بنویسم اما حیف که دیگه بعد از اینهمه مدت حافظه یاری نمیکنه! اخرین پستی که نوشته بودم در مورد سفرم به تهران خونه مامان جونم بود،من و هوراد دو سه هفته ای تهران بودیم و همسر را تنها گذاشتیم تو مدتی که تهران بودیم هوراد کلللی خوش گذروند،بر عکس وقایی که شهر خودمون بودیمو پامونو از خونه بیرون نمیذاشتیم تو تهران تقریبا هر روز از خونه بیرون میرفت،وقتایی هم که تو خونه بود...
14 تير 1393

سفر

دیروز مهمون اومده بود برامون،مهمونمون تا میخواست بخوابه هوراد از سر و کولش بالا میرفت و بیدارش میکرد،خب بچم خیلی وقت بود مهمون ندیده بود ذوق زده شده بود...   پی نوشت :دارم بار و بندیلمو جمع میکنم واسه یه مدت میرم خونه بابام،از اینکه همسرو تنها میذارم مخصوصا که از دیدن هوراد محروم میشه خیلی غصه دارم،تازشم خودمم دلم تنگ میشه براش الانه که اشکم در بیاد کاشکی میشد با ما بیاد   پی نوشت 2 :به جشن تولد یکسالگی دختر کوچولوی دوست مجازیم(که مدتیه واقعی شده) دعوت شدیم اما نمیشه که بریم چون اون موقع تهرانیم، هانای خوشکل و نازم،تولدت هزار بار مبارک  ...
25 ارديبهشت 1393

زامبی

وقتی هوراد زامبی میشود وقتی کارتون تماشا میکند وقتی چشمانش از شیطنت برق میزند وقتی قله ای را فتح میکند وقتی زمانی از فتح قله میگذرد  وقتی مهربان میشود و مهربان تر و پایان ...
23 ارديبهشت 1393

اردیبهشتانه

سلام،بازم تند تند اومدم چند تا از کلمات جدید هوراد بگم و برم هوراد عاشق کشمشه حتی اگه یک کیلو کشمش بذارم جلو دستش همه رو تا ته میخوره! ظرفشم که خالی میشه میاره میده دست من میگه کشی! یعنی کشمش میخوام! و وقتی که دیگه حسسسابی میخوره و سیر میشه میگه دست دد نکن این مدت که کم پیدا شده بودم ما تصمیم داشتیم یه خونه جدید پیدا کنیم واسه همین تو بنگاهها دنبال خونه جدید میگشتیم و هر خونه ای که میرفتیم ببینیم هوراد همون لحظه ی ورود به خونه ی خالی از سکنه شلام! میکرد و بعدش حمله به طرف کابینتهای اشپزخونه   وقتی چیزی ازش میخوام میاره و بهم میده و میگه مشی! (مرسی) یه بار داشتم تو ماکروفر غذا گرم میکردم هوراد اومد پیشم گفت نون؟ گفتم نه! گفت...
21 ارديبهشت 1393