نی نی کوچولوی من

درباره نی نی

روز چهارشنبه 2 فروردین 91 ساعت 10:28 صبح فرشته ای بنام هوراد زمینی شد

این وبلاگ تقدیم به پسر نازنینم هوراد جون

[ چهارشنبه 21 تير 1391 ] [ 14:51 ] [ rahelemehraban ]
[ موضوع : ]

[ ]

بازگشت نامه

با سلام

ما برگشتیم با کلی خجالت و شرمندگی از دوستای گلمون که مدت طولانی بی خبر گذاشتیمشون. دو تا اتفاق بزرگ تو این مدت رخ داد.اول اینکه اسبابکشی کردیم و اومدیم رشت.تو محله ی سابقمون ساکن شدیم و همسایه ی عمو و زن عموی هوراد شدیم. این خونه رو خیلی دوست دارم چون هم بزرگتر از خونه های قبلیمونه هم اینکه محله ش رو خیلی دوست دارم هم نزدیک پارکه هم نزدیک بازار و هفته ای حداقل دو سه بار هوراد رو میذارم تو کالسکه ش و میریم ددر.

اتفاق دوم که خییییلی خیییلی باعث شور و شعف ما شد این بود که هوراد با پوشک خداحافظی کرد.بیستم آبان یهویی تصمیم گرفتم پس از دو بار شکست در پروژه از پوشک گیرون برای سومین بار اقدام کنم و اینبار کوتاه نیام.روز اول نصف جیش هاش روی فرش بود و نصفش تو دستشویی.روز دوم فقط دوبار رو فرش جیش کرد و روز سوم دیگه پاکه پاک شده بود.وقتی جیش داره بهم میگه جیش داری؟

حرف زدن هوراد خیلی پیشرفت کرده دیگه شبا بجای اینکه من براش لالایی بخونم اون واسم میخونه   #من دختر روزای تنهایی!!!!#علوسک خوشکل من بشین کنال دل من شپ شت لالا کن شپ شت لالا کن #گلبه من نازنازیه همش په فکل پازیه#واه و واه و واه!!!از شعر حسنی

 

مسیحا رو خیلی دوست داره حتی وقتی مسیحا موهاشو میکشه فقط لبخند میزنه بس که اقاست این شازده پسر

 

دایم تلفن دستشه و میگه زنگ بزن دایی!عمو!مادر جون!  باباجون! مثلا میگه دایی شنگ  بشنم؟یعنی به دایی زنگ بزن

 

وقتی میخواد بغلش کنم میگه یا علی

 

اسباب بازیاشو که خراب میکنه میاد میگه کندیدیش؟ خرابش کردی؟ خاموشه خرابه!بده درستش کنم!صب کن بینم! لی لحظه صب کن! الان درستش میکنم!

 

اینا رو فعلا از ما داشته باشید.گل پسر آگه برام فرصتی گذاشت بازم میام میگم در موردش و عکس هم میذارم

 

نیشخند

[ سه شنبه 27 آبان 1393 ] [ 13:00 ] [ rahelemehraban ]
[ موضوع : ]

[ ]

پارک رفتنمون!

بعد عمری تصمیم گرفتم ببرمش پارک!

تا گفتم ببریم ددر مشعوف شد بی حد و حساب !!!

اماخطا

.

.

.

تو پارک با یه دوچرخه تصادف کرد

.

.

.

غرق خون شد صورت نازشگریه

.

.

هزار نفر دورمون جمع شدن،خون روی صورتشو تمیز کردن،

جعبه کمک های اولیه اوردن،بتادین و باند و ....

.

یکی گفت چی دوست داره بهش بدی اروم شه؟

وسط گریه هاش گفت بستنی!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قربونت بره مامان،کاش من هزار تیکه میشدم اما تورو اینطوری نمیدیدم

 

[ پنجشنبه 19 تير 1393 ] [ 20:56 ] [ rahelemehraban ]
[ موضوع : ]

[ ]

خرداد و تیر

بعد از مدت ها فاصله گرفتن از وبلاگ نویسی،شروع دوباره کمی سخته،اونم بعد از ایییینهمه اتفاقاتی که تو این مدت افتاده 

نمیدونم چجوری بگم و از کجا تعریف کنم،تقریبا هر روز که میگذشت مترادف با یه اتفاق جالب بود که هر بار به خودم گوشزد میکردم که اینو یادم باشه بعدا تو وبلاگم بنویسم اما حیف که دیگه بعد از اینهمه مدت حافظه یاری نمیکنه!خسته

اخرین پستی که نوشته بودم در مورد سفرم به تهران خونه مامان جونم بود،من و هوراد دو سه هفته ای تهران بودیم و همسر را تنها گذاشتیمزیبا

تو مدتی که تهران بودیم هوراد کلللی خوش گذروند،بر عکس وقایی که شهر خودمون بودیمو پامونو از خونه بیرون نمیذاشتیم تو تهران تقریبا هر روز از خونه بیرون میرفت،وقتایی هم که تو خونه بود اونقدر اسباب سرگرمی تو خونه فراهم بود که خودشم چندان هوس ددر نمیکرد،وقتایی که پارک میرفت بجای بازی با تاب و سرسره فقط دور محوطه بازی میدوید که دویدنش هم به فرم خاص خودش بود (همراه با قر در ناحیه کمر و باسن که نشان دهنده ی شور و شعف بسیارش بود) اگر بچه ای احیانا توپشو با خودش میاورد پارک آقا هوراد باید حتما توپشونو میقاپید از دستشون زبان

اگر هاپویی برای قدم زدن میومد پارک اقا هوراد بعنوان یه بچه دامپزشک باید حتما حتما چکاپش میکرد و به هشدار های صاحب حیوان ائم از خطر گازگرفتگی اصلا اصلا توجهی نشان نمیدادراضی

شنیدید میگن حلال زاده به داییش میره؟

دایی هوراد هم مثل هوراد عاشق املته، در یکی از شبها دایی زحمت کشیدند و املت تهیه کردند و در دو ظرف سر سفره اوردند،هوراد در این جور مواقع دو دستی به طرف ظرف غذا حمله ور میشوند و مشت مشت املت را به سمت دهان هدایت میکنند

ظرف کوچکتر که جلوی من و هوراد بود در طرفه العینی (املاشو درست نوشتم؟) خالی شد و هوراد که دید اونیکی ظرف همچنان پز از املته به جهت تاثیر گذار بودن کلامشون ایستادند و  به سمت ظرف املت اشاره کردند و اعتراض گونه فرمودند کِِِِِِِِیـــــــــــــــــــــــه!!!!؟؟؟؟دلخور

در اقدامی مشابه فردای ان روز وقتی سر سفره نهار نشسته بودیم و دایی از پدر درخواست دوغ کردند و پدر در حال ریختن دوغ در لیوان دایی بودند آقا هوراد رفتند کنار پدر ایستادند و شروع کردند به کش و قوس رفتنهای مخصوص خودشون که این رفتار معمولا در مواقعی هست که ایشون قصد دارند چیزی را به ما بفهمانند ولی توانایی بیانش را ندارند و پدر که حواسشون به کارهای هوراد نبود لیوان دوغ را به سمت دایی بردند و ناگهان صدای اعتراض بلند شد و اینبار استاد فرمودند چیــــــــــــــــــــه!!!!!؟؟؟؟؟هیپنوتیزم

+اینجا گوشی دایی رو قاپیده و رفته زیر مبل قایم شده مثلا

+عکس مربوط به وقتیه که هوراد مشتاق رفتن به بیرون از  خونه میباشد و در ضمن شال مامانشو گرو نگه داشته و سعی داره در اسانسور رو باز کنه

+از اینجا به بعد مربوط به پس از بازگشت از سفره

در جوار خانواده نشسته بودیم و تلویزیون تماشا میکردیم،طبق معمول تعدادی از کارتهای صد افرین دور و برمون ریخته بود ،هوراد یکی از کارتها رو برداشت و گفت مسجد! واسه هوراد که بجز چند تا کلمه محدود هیچ حرفی نمیزد خیلی خوب بود که اسم کارت رو درست تلفظ کرد، ما هم کلی هیجان زده شدیم وقتی هوراد شور و هیجان ما رو دید رفت از اتاقش کارت بعدی رو آورد ،نجار!!! بعدی دندانپزشک!!! بعدی بنا!!! بعدی طالبی!!!! راننده! معلم!دکتر!امبولانس!چنگال!قاشق!...خلاصه یکی یکی همه ی کارتها رو اورد و اسم همه رو درست گفت! این در حالیه که من بارها سعی کرده بودم کارتهای خیلی ساده رو به هوراد یاد بدم اما هیچوقت اسم کارتها رو تکرار نمیکرد و منم فکر میکردم هیچی یاد نگرفته

تا اینجاش شاید خیلی معقول و منطقی به نظر بیاد که بچه ای با این سن بتونه این کارتها رو بشناسه ولی قضیه از اونجایی جالب شد که یک هفته بعد هوراد کارت عدد چهار رو برام آورد و گفت چهار! من با خودم گفتم خب حتما این یکی شانسی بوده! رفت یه کارت دیگه اورد گفت سه! دیدم بازم درست گفته! بعدی یک! بعدی نه! بعدی بیست!متفکر

من فقط هاج و واج نگاش میکردم که این بچه این اعداد رو کی یاد گرفته که من نفهمیدم!!! من فقط هر روز یه بار سی دی صد افرین رو براش میذاشتم ببینه! همین!دلخور

همون روزا بود که مامان و داداش اومدن پیشم و براشون تعریف کردم که هوراد چه چیزایی یاد گرفته، دایی گفت خوندن بلد نیست؟ گفتم نه بابا! رفت یکی از کارتها رو اورد و عکسشو پوشوند و از هوراد پرسید این چیه؟ هوراد گفت سوپ!!!!! بعدا قاشق و لب و سینی و بستنی و چند تا کارت دیگه هم پرسید که بلد بود!!! البته بعضی ها رو بلد نبود و سعی میکرد عکسشو ببینه ، ولی همه ی اعداد یک تا ده رو به حروف بلده بخونههیپنوتیزم

+از روزی که دایی و مادرجونش اومدن پیش ما روزی نبوده که حداقل دوبار از خونه بیرون نرفته باشه،تا دایی لباس میپوشید هورادی بهش اویزون میشد و دایی هورادو میذاشت تو کالسکه و میبردش ددر و برخلاف وقتایی که من میبردمش بیرون تمام مدت جیکش هم در نمیومد!

+هوراد در پارک شهر

+هوراد در ییلاق ماسال که شدیدا غیر قابل کنترل شده بود،یک لحظه پیشمون بود و لحظه ی بعد با یه پلک زدن چند صد متر اونورتر بود،مثلا وقتی یه اسب یا سگ میدید یهو غیبش میزد

اینجا داره حرص میخوره که چرا ولش نمیکنم بره!

ای بابا ولم کنید برمممممممممم!!!!

و فراااااااااااااااار

و لحظاتی بعد

+هوراد در حال دنبال کردن ببعی ها، یه بعععععع میگفت ده تا بععععععع میشنید

+جوگیری پس از تماشای کارتون لاکپشت های نینجا

+مراسم نخودچی خوران

در ضمن ایشون بسیار خسیس میباشند و هیچ کس حق نداره از خوراکی مورد علاقشون(در اینجا نخودچی و کشمش) میل کنهقهر

[ شنبه 14 تير 1393 ] [ 12:57 ] [ rahelemehraban ]
[ موضوع : ]

[ ]

کاف


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

رمز همون قبلیه ! اگه دارید که بفرمائید تو:) اگرم ندارید چیز خاصی از دست ندادید! ;)


[ يکشنبه 8 تير 1393 ] [ 8:15 ] [ rahelemehraban ]
[ موضوع : ]

[ ]

سفر

دیروز مهمون اومده بود برامون،مهمونمون تا میخواست بخوابه هوراد از سر و کولش بالا میرفت و بیدارش میکرد،خب بچم خیلی وقت بود مهمون ندیده بود ذوق زده شده بود...

 

پی نوشت :دارم بار و بندیلمو جمع میکنم واسه یه مدت میرم خونه بابام،از اینکه همسرو تنها میذارم مخصوصا که از دیدن هوراد محروم میشه خیلی غصه دارم،تازشم خودمم دلم تنگ میشه براشغمگینالانه که اشکم در بیادخطاکاشکی میشد با ما بیادگریه 

پی نوشت 2 :به جشن تولد یکسالگی دختر کوچولوی دوست مجازیم(که مدتیه واقعی شده) دعوت شدیم اما نمیشه که بریم چون اون موقع تهرانیم، هانای خوشکل و نازم،تولدت هزار بار مبارک محبتبوس

[ پنجشنبه 25 ارديبهشت 1393 ] [ 8:03 ] [ rahelemehraban ]
[ موضوع : ]

[ ]

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 34 صفحه بعد